ferveney

وقتی که چترت خداست بگذار باران سرنوشت هر چه میخواد ببارد ...

پیاده از کنارت گذشتم و گغتی:قیمتت چنده خوشگله؟

سواره از کنارت گذشتم گفتی:برو پشت ماشین لباس شویی بشین!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیاندازی روی من...

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود!

در پارک به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیام چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی...

تو ازدواج نکردی و گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازداج نکردم و به من گفتن ترشیده!!

عاشق که شدی مرا به انحصار کشیدی...

عاشق که شدم گفتی باید مادرم بپسندت!

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن گفتی بچه مال مادر است...

وقتی خواستی طلاقم بدهی گفتی بچه مال پدر است!

نه دیگر من به حقوقم واقف شده ام

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی...

احتیاجی ندارم که تو حامی من باشی...

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آور خودم باشم...

با تو شادم آری اما بدون تو هم شادم...

من اندک اندک می آموزم که برا خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم...

به من بگو ترشیده! هر چه دلت می خواهد بگو...اما افتخار با من بودن را نخواهی یافت تا زمانی که زمانی که به اندازه ی کافی فهمیده و با شعور نشده باشی....

تو باید آن قدر فهمیده شده باشی که درک کنی همگام با من شدن به معنی تصاحب کردن من نیست...

 

 


نوشته شده در سه‌شنبه 30 مهر 1392ساعت 13:25 توسط galile| ارسال نظر(3)


آخرين مطالب
Design By : Pars Skin