ferveney
وقتی که چترت خداست بگذار باران سرنوشت هر چه میخواد ببارد ...
یکی از اساتید دانشگاه شهید بهشتی یک خاطره ای رو که مربوط به سال ها پیش بود چنین نقل میکرد: در میان دیگرانی تنهایم گذاشته ای که از من دورند... نگاه من به آن ها... نگاه ستاره ای ست به چراغ های شهر... آن ستارگان بی عشوه ی کم سو... ساکنان برزخ اند کیکاووس یاکیده در میان دیگرانی تنهایم که از من دورند... دیشب می شنوی... دیگر صدای نفسم نمی آید... به دار کشیده مرا بغض نبودنت... اینو دیدین از من با ارده تره بگه درس خوندن و شروع میکنه واقعا شروع میکنه.... هعیییییی....اعصابم از دست خودم خورده آخه این چه وعضیه؟؟؟ تو این چند روز فقط 1 ساعت درس خوندم... اه.. اه.. اگه دستم به خودم برسه می کشمش... اصلا تا الانم فدای سرم...از همین امروز شروع میکنم اگه درس نخونم... خب دیگه من می خوام از فردا یعنی 5 شهریور 92 برم تو فاز کنکور.. دلم برا دوران کنکور و درس خعلی تنگ شده دیگه خسته شدم از این همه ولگردی تو اینترنت و .... شاید هر هفته یا شاید هر ماه بیام اینجا پس بی معرفت نشی دیگه دور وبلاگم و خط بزنی! انشاءالله کارنامه هام رو هم میذارم ببینین....این جوری از ترس آبروم هم که شده آهسته و پیوسته درس می خونم!!!!! >>>>راستی<<<<< هر کی توصیه ای نصیحتی تجربه ای خلاصه هر چی داشت ممنون می شم بهم بگه. و در آخر امیدوارم این یه سال و بدون هیچ دغدغه ای با حوصله و با اقتدار به آخر برسونم و با خوشحالی تو اون رشته و دانشگاهی که دوس دارم سال دیگه ثبت نام کنم پس فعلا بابای البته این درس خوندن یه آدم مقاومه... من از همون لحظه ای که کتابم و می گرم تو دستم به فکر استراحتم در نتیجه ساعت مطالعه ام شده 20 دقیقه درس بقیش استراحت و اینترنت و ...... اللهم اشفع کل تنبلین و تنبلات...

سیل نبودن هایت
عاشقانه هایم را با خود برد
صبح
گلهای بالشم
شکوفه خواهند داد
اتاقم باغی خواهد شد از سیب
میوه ی عشق!













خدایا:
دردوراهی زندگی ام
تابلوی راهت را محکم قرار بده
نکند که با نسیمی راهم را کج کنم . . .

